داستان صوتی جسیکا و محافظ اعظم ۱
روزهای روشن جسیکا با شادی اتفاقات بی تکراری که در کودکی اش سپری شده بود گذشت و خیلی سریع جای خود را به افتخاراتی که یک خلبان زن را از یک هواپیمای باربری به فرماندهی شاتلی فضایی می رساند تبدیل شد ، حالا دیگر سالهاست که برای جسیکا از فضا همه چیز زیبا و آبی رنگ به نظر می رسد مخصوصا طلوع خورشیدی را که هر روز از افق دوردست زمین از پنجره ایستگاه فضایی ISD دیده می شود . در واقع جسیکا هم مانند همه خورشید را به چشم ستاره ای با درخشش ابدی نگاه می کرد با اینکه می دانستند روزی تاریک خواهد شد ، درست مثل تفکری که تمدن های منقرض شده قبل از انسانها داشتند ، اما همه محاسبات پیشگوها با انفجار بزرگترین آتشفشان جهان یعنی یلواستون ، نارآمد شد و خیلی زودتر از آن چیزی که دانشمندان پیشبینی می کردند ، خورشید در روی زمین به تاریکی گرایید حالا غبار آتشفشانی تمام زمین را پر کرده است ، اما این تنها مشکل انسانها نیست چون چیزهایی که در پس این آتشفشان از دل زمین بیرون می آیند مشکل اصلی آنها خواهند بود …

